• بیشترین کلیک شده‌ها

    • هیچکدام

اینجا ایران است و جالیزها پر از ایرانیان زحمت‌کشی که خیلی‌هایشان هنوز حضور نفت را بر سر سفره‌هایشان حس نکرده‌اند!

اینجا «سعادت‌آباد» است،‌ چادر کارگران فصلی، کنار جالیزهای گوجه…

چند قرص نان بیات، مقداری ماست، چند دانه خیاروگوجه و دیگر هیچ!؟

اینجا «سعادت‌آباد»! است،‌ چادر کارگران فصلی، کنار جالیزهای گوجه… چند قرص نان بیات شده، مقداری ماست، چند دانه خیار و گوجه، همه برکت سفره‌شان است!به او که رسیدم، دستانش را از بوته‌ها دور و پشت کمرش پنهان کرد، معذب، نگاهم را با نگاهی نگران پاسخ می‌داد و زیرچشمی مراقب بود تا پارگی‌های متعدد لباس‌هایش نظرم را جلب نکند.

هنوز ده‌سالگی را رد نکرده بود، یا این‌طور نشان نمی‌داد،‌ اما اگر همه آفتاب‌سوختگی‌ها و حمام‌ندیدگی‌ها و محرومیت‌هایش را کنار می‌زدی، زیبا بود، زیبا با چشمانی به‌رنگ آسمان.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) از شیراز، دشت پر بود از آنها؛ مرد، زن، بچه، دختر، پسر؛ و همگی در خیلی چیزها مشترک بودند. در محرومیت، در نداشتن، در سادگی و قناعت و در زندگی پرمشقتی که به‌ارث برده‌ بودند و این‌ سال‌ها خشکسالی آن را کامل کرده بود و در میانشان «رقیه» و خانواده‌اش بیشتر حواسمان را جلب کرد.

ظهر بود، وقتی رسیدیم، آفتاب روزهای آخر تابستان ۸۹ به میان آسمان رسیده ‌بود و برای ما که با آفتاب شهر مانوس بودیم، اینجا طراوت داشت، اما زیر چادرهای برزنتی پر از خاک، گرما با بوی جالیز در هم می‌آمیخت و زندگی طور دیگری جاری می‌شد.

سفره میان چادری با قامت کوتاه پهن شد. همه خانواده یک ‌سمت نشستند و ما یک سمت، چشم‌ در چشم، اما رقیه و خواهر و برادرش دستانشان را لای لباس‌شان پنهان کرده بودند، نمی‌شد فهمید دست را برای پوشاندن پارگی‌های لباس رنگ و رو رفته یا لباس را برای پوشاندن دست‌هایی که نشانی از کودکی و لطافت نداشت، حائل کرده بودند!

هرچه بود، حجب و حیا بود، شرم روستایی، نه شرم از نداشتن که نداشتن‌شان پر بود از داشته‌هایی که شاید در میان برخی شهری‌ها کمتر یافت شود.

میان سفره، چند قرص نان بیات شده، مقداری ماست، چند دانه خیار و گوجه که به‌ صفای آمدن ما اضافه شده بود و دیگر … دیگر، یک ظرف آب هم بود، اما خبری از نفت نبود! آنها حتی نفت را برای روشنایی شب‌هایشان، برای گرم شدن در شب‌های سرد این بیابان، به‌سختی می‌دیدند و بابت آن چندبرابر پول می‌دادند!

سکوت را سر و صدای خوردن ناهاری پر از محبت، شکست و آرام‌آرام به‌دلشان راه پیدا کردیم تا دست‌هایشان را هم رو کردند. پر از ترک! پر از زمختی کار در میان جالیزی که تا آن‌روز برای ما فقط زیبایی بود. پر از خارهایی که دست‌ها را می‌درید. جای نیش، جای زخم، جای خشکی‌های مانده از روزهای اول کار.

رقیه، کلاس پنجم بوده و حالا باید برای اول راهنمایی آماده می‌شد، مثل بچه‌های ما که در میان کلاس‌های تقویتی، با شهریه‌های کلان و کلاس‌های فوق برنامه،‌ در رفت و آمدند و خود را برای ورود به مدارس خاص آماده می‌کنند!!

او باهوش است و همه درس‌های کلاس پنجم را به ‌یاد دارد، اما نمی‌داند قبول شده است یا نه!، چون قبل از اعلام نتایج به‌همراه مادرش به این دشت آمده تا تابستانی دیگر را هم اینجا سر کند.

رقیه، معصومانه لبه روسری‌اش را جلوی دهان و بینی‌اش می‌کشد تا دندان‌هایی که سیاه شده‌است را نبینم و می‌گوید: هر سال به اینجا می‌آییم، با خانواده،‌ آخر بهار تا اول زمستان کار هست، خیلی‌ها همه این مدت را می‌مانند و بعضی‌ها هم اول مدرسه برمی‌گردند.

رقیه هیچ وقت مشهد الرضا(ع) را ندیده، تنها گاهی در تلویزیون ۱۴ اینچی خانه‌شان در روستاهای داراب، خیلی دورتر از این‌جا، دیده و اشک ریخته.

روز شهادت امام‌رضا(ع) گریه کرده، همراه با خیلی‌ها، دعا کرده تا امسال درآمد خانواده بیشتر باشد، تا شاید مادرش از کمردرد رها شود، تا پدرش حالا حالاها زنده باشد و…

رقیه دل‌بسته امام‌رضا(ع) و امام حسین(ع) است و برای ما زیارت عاشورا می‌خواند و به‌سختی بغضش را فرو می‌خورد، دستانش را برای گرفتن اشک بالا می‌آورد و یک‌باره با دیدن انگشتان پینه‌بسته و سیاه‌شده‌اش، آن را پایین می‌اندازد و در دل آرزو می‌کند که پدر به خواسته‌اش که دیدن استاندار! است، برسد.

این را البته بعدا به ما گفت، وقتی پدر از محرومیت‌ها می‌گفت و آرزویش را که دیدن استاندار بود، بر زبان نیاورد. چقدر مردمان کم توقعی داریم. آنها حتی از بیان آرزوی کوچکی چون دیدن استاندار دریغ می‌کنند.

برادر رقیه هم هست، او دلش می‌خواهد تا آخرش درس بخواند، درس ‌بخواند تا خانواده‌اش را نان بدهد،‌ تا پدرش این‌قدر کار نکند، تا وقتی همه‌خواب هستند و خستگی، پدرش را بی‌خواب نکند. درس بخواند تا مادرش را دکتر ببرد، پا دردش را خوب کند، تا خواهرش جهیزیه داشته باشد، برود خانه شوهر و آنجا دیگر راحت باشد…

به‌ گزارش ایسنا،‌ اینجا «سعادت‌آباد» است،‌ چادر کارگران فصلی، کنار جالیزار گوجه، جالیزی سبز که رگه‌های سرخ تلألویی دل‌فریب در میان آن دارد. اینجا «فارس» است، استان فارس. اینجا ایران است، مهد تمدن، خوابیده بر روی چاه‌های نفت و گاز. کشوری ثروتمند و رقیه و خانواده هفت نفری‌اش،‌ کارگران فصلی هستند که از اردیبهشت تا آبان از داراب در شرق فارس تا سعادت‌آباد در شمال فارس می‌آیند به‌امید روزی، به‌امید درآمدی، به‌امید…

اینجا ایران است و جالیزها پر از ایرانیان زحمت‌کشی که خیلی‌هایشان هنوز حضور نفت را بر سر سفره‌هایشان حس نکرده‌اند!

3 پاسخ

  1. خیلی متنش زیبا بود واقعا از دستای این نویسنده هنر میباره ممنون از نوشته زیبا وترسیم زندگی تعدایی ایرانی با این فصاحت و زیبایی!!!

  2. سلام خدمت ایمیل های زیباتون دستتون درد نکنه توفیق روز افزون را برای شما خواستاریم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: